هفت خان :

براي آنكه كسي نتواند به رويين دژ دست يابد بر سر راه بلخ و رويين دژ خان ها و دام هاي فراوان پديد امده است  كه گذشتن از آن به آساني انجام پذير نيست .

ارجاسپ بر سر راه رويين دژ هفت خان يا هفت بند برپا مي كند. كه كسي نتواند از آن بگذرد و خود را به دژ برساند.

اگر كسي از اين هفت بند بگذرد و خود را به پايين دژ برساند ،گذشتن از رود و رفتن به دژ هم بسيار دشوار است.

زيرا

ديوارهاي بلند و پهن دژ ، سنگر استواري براي پاسداران دژ است و از بالاي آن ، دشمن را به تير مي بندند

و جلوي پيشرويش را مي گيرند.

مردم بلخ ، كم و بيش  از هفت خاني كه ارجاسپ بر سر راه  رويين دژ پديد آورده است آگاهي دارند  ولي كمتر كسي  مي داند اين خان ها كجا و چگونه است.

اسفنديار براي آنكه از چند و چون خان ها آگاه شود و براي گذشتن از ان و دستيابي به رويين دژ پيش بيني كند بهتر آن مي بيند كه ((كرگسار)) فرمانده سپاه رويين دژ را دستگير كرده و در بند دارد نزد خود بخواند و از او پرس و جوي كند.

اسفنديار فرمان مي دهد (( كرگسار )) فرمانده سپاه رويين دژ را بياورند ، زندانبان به سوي زندان روانه مي شود و هنگامي كه دستور اسفنديار را به كرگسار باز مي گويد رنگ از رخ وي مي پرد و دچار ترس و لرز مي شود.

كرگسار گمان مي كند اسفنديار او را خواسته تا به دست دژخيم بسپارد و گردنش را بزند از اين روي با دين اسفنديار ، از وي زنهار مي خواهد و نويد مي دهد هر چه درباره ارجاسپ و رويين دژ مي داند  بگويد.

اسفنديار كرگسار را نوازش مي كند  و از او مي خواهد راه رويين دژ را باز گويد و دشواري هايي كه بر سر راه است ، يكايك ، برشمارد ، اسفنديار براي آنكه انديشه  دروغ پردازي را از سر كرگسار بيرون كند مي گويد:

اگر راست بگويي فرمانروايي رويين دژ را به تو مي سپارم و اگر دروغ بگويي گردنت را مي زنم))

كرگسار به گمان اينكه اسفنديار نمي توتند از هفت خان جان به در برد و در ميان راه از پاي در مي آيد

بدو مي گويد:

(( هرگز از من دروغ نخواهي شنيد و آنچه مي گويم راست است))

سپس مي افزايد:

رويين دژ سه راه دارد ، نخست راهي كه داراي آب و آباداني و درخت و گياه است  ولي راهي دراز است و در سه ماه مي توان پيمود ، دوم راهي است كه آبادي ندارد و سپاه براي فراهم آوردن خورد و خوراك دچار گرفتاري ميشود و به سختي و درد و رنج مي افتد و از آن در دو ماه مي توان گذشت

سوم راهي است  كوتاه كه پر است از جانوران درنده و گزنده مانند شير، گرگ ، اژدها .....

در اين راه كسي نميتواند از دست زن جادو گر و چنگال سيمرغ بلند پرواز جان سالم به در برد .

از اين گذشته ، رويين دژ دژي است استوار و دست نيافتني ، در دامنه كوه جاي دارد و دستيابي به آن دشوار است ، اگر سالهاي  دراز دور بر و پيرامون آن را بگيرند و از آمد و شد مردم جلوگيري كنند ، مردم دژ را براي بدست آوردن آب و خوار بار در تنگناي نمي افتند و به بيرون رفتن از دژ نيازي نمي يابند....

اسفنديار فرمان مي دهد كرگسار همراه سپاه ايران بيايد و هر جا نياز باشد لشگريان را راهنمايي كند.

فرمانده سپاه ايران به انديشه مي نشيند . و گفته هاي كرگسار را بررسي مي كند ....

از كدام راه برود كه لشگريان دچار آسيب نشوند و زودتر به دژ برسند....؟

سرانجام كوتاهترين راه را برمي گزيند .... راهي كه هفت خان دارد و بايد از هفت بند بگذرد تا به رويين دژ برسد:

خان اول :

اسفنديار به سران سپاه فرمان آماده باش مي دهد و فرداي آنروز ، پس از انكه از ساز و برگ سپاهيان ديدن مي كند ، همگان را از انديشه خود درباره سركوبي ارجاسپ و به دست آوردن رويين دژ آگاه مي سازد و پيشاپيش  لشگر ، راه رويين دژ را پيش مي گيرد.

پس از آنكه چند فرسنگ از بلخ دور مي شود .دو گرگ گرسنه ، زوزه كنان ، راه بر او مي بندند .

اسفنديار كه از لشگر دور افتاده است  ، يكه و تنها دلاورانه ، با گرگ هاي درنده مي جنگد ....

يك از گرگ ها را با تيرهايي كه به پشت و پهلويش مي زند از پاي در مي آورد و ديگري را با گرزي كه بر فتراك دارد بر مفزش مي كوبد و لاشه اش را به كناري مي افكند .....

هنگامي كه سپاه ايران فرا مي رسد  ، لاشه دو گرگ بزرگ را مي بيند كه به دست اسفنديار كشته شده است .

كرگسار از دين لاشه گرگ ها در شگفت مي شود زيرا گرگ هاي درذنده تاكنون چندين دلاور را پاره كرده اند ولي اين بار به دست اسفنديار از پاي در مي آيند.



 خان دوم

 

اسفنديار كرگسار را نزد خود مي خواند و از راهي كه در پيش است پرسش مي كند.

كرگسار مي گويد در خان دوم دو شير درنده راه را بر سپاه ايران مي بندد ، اين دو شير نر در بيشه اي كه بر سر راه  است  لانه دارند و كمتر كسي مي توتند تندرست و آسوده  از بيشه بگذرد

... تاكن.ن ده ها شمشيرزنو كماندار خوراك آن دو شير شده اند .

گذشتن از اين بيشه آسان نيست  و بهتر است فرمانده سپاه ايران راه ديگري برگزيند و خويشتن را خوراك شيران نكند.

اسفنديار راه خويش را دنبال مي كند و پيشاپيش لشگر ، به سوي بيشه پيش  ميرود.

اسفنديار مي تازد.... ميتازد تا به نزديك بيشه ميرسد ، در اين هنگام اسبپ شيهه مي كشد و ميرمد و در اين گير ودار ، دو شير از لابلاي درختان انبوه جنگل بيرون مي جهند .

اسفنديار خود را نمي بازد ، از اسب پايين مي پرد و با دلاوري بي مانند شير ها را يكي پس  از ديگري

از پاي در مي آورد و راه رسيده به خان سوم را براي  سپاه ايران مي گشايد.

 خان سوم :

ادامه دارد....

www.rooieen.blogfa.com